
من از اشکی که میریزد ز چشم یار میترسماز آن روزی که مولایم شود بیمار میترسم!همه ماندیم در جهلی شبیه عهد دقیانوسمن از خوابیدن مهدی درون غار میترسم!رها کن صحبت یعقوب و کوری و غم و فرزندمن از گرداندن یوسف سر بازار میترسم!همه گویند این جمعه بیا اما درنگی کناز اینکه باز عاشورا شود تکرار میترسم!سحر شد آمده خورشید اما آسمان ابریستمن از بی مهری این ابرهای تار میترسم!تمام عمر خود را نوکر این خا...
ادامه مطلب
بسم رب الشهداء و الصدیقین.شهدا شمع محفل بشریتند.آنان که رفتند کاری حسینی کردند،آنان که ماندند اگر کاری زینبی نکنند، یزیدی اند.------------------------------------------عضو مرکز توسعه وبلاگ نویسی دینی خراسان جنوبی با کد عضویت 1081...
ادامه مطلب
بسم رب الشهداء و الصدیقین.شهدا شمع محفل بشریتند.آنان که رفتند کاری حسینی کردند،آنان که ماندند اگر کاری زینبی نکنند،یزیدی اند.------------------------------------------عضو مرکز توسعه وبلاگ نویسی دینیخراسان جنوبی با کد عضویت 1081...
ادامه مطلب
xa0 فرارسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی بر همه ی مسلمین جهان تسلیت باد . xa0 عکس از :xa0http://marveh-persianb.rasanetv.ir xa0 xa0...
ادامه مطلب
xa0 گفتند : شهید گمنامِ پلاک هم نداشت امیدوار بودیم زیر پیراهنش اسمش رو نوشته باشه نوشته بود:xa0 اگر براےخداست، بگذار گمنام بمانم... xa0 به نقل از : کانال پلاک هشت عکس از :xa0http://vadie-eshgh.blogfa.com xa0 xa0...
ادامه مطلب
خاطرات طلبه شهید " سید علی حسینی " xa0 قسمت : سی و نهمxa0 وجودم آتش گرفته بود ... می سوختم و ضجه می زدم ... محکم علی رو توی بغل گرفته بودم ... صدای ناله های من بین سوت خمپاره ها گم می شد ... از جا بلند شدم ... بین جنازه شهدا ... علی رو روی زمین می کشیدم ... بدنم قدرت و توان نداشت ... هر قدم که علی رو می کشیدم ... محکم روی زمین می افتادم ... تمام دست و پام زخم شده بود ... دوباره بلند می شدم و سمت ماشین می کشیدمش ... آخرین بار که افتادم ... چشمم به یه مجروح افتاد ... علی رو که توی آمبولانس ...
ادامه مطلب
xa0 عکس از :xa0http://mehrmane.ir xa0 xa0...
ادامه مطلب
خاطرات طلبه شهید "xa0سیدxa0علیxa0حسینیxa0" xa0 xa0قسمت :xa0چهلمxa0وxa0دوم xa0 تا بیمارستان، هزار بار مردم و زنده شدم ... چشم هام رو بسته بودم و فقط صلوات می فرستادم ...xa0 xa0از در اتاق که رفتم تو ... مادر علی داشت بالای سر زینب دعا می خوند ... مادرم هم اون طرفش، صلوات می فرستاد ... چشم شون که بهم افتاد حال شون منقلب شد ... بی امان، گریه می کردن ...xa0 مثل مرده ها شده بودم ... بی توجه بهشون رفتم سمت زینب ... صورتش گر گرفته بود ... چشم هاش کاسه خون بود ... از شدت تب، من رو تشخیص نمی داد ... ...
ادامه مطلب